عشق کور...

ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ِ ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﺑﺎﺗﻮ ﺯﻧﺪﻩ

ﺍﻡ ﺩﺳﺘﺎﯼ ِ ﺍﻭﻥ

ﺗﻮ ﺩﺳﺘﺎﻡ ِ ﻭﻟﯽ …

ﻣﻦ ﺗﻮ ﻓﮑﺮ ِ ﺗﻮ

ﯾﺎﺩ ِ ﻋﻄﺮﺕ ﺩﺍﺭﻩ ﺁﺗﯿﺸﻢ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﻭﻟﯽ ﺍﻭﻥ ِ

ﮐﻪ ﺍﻻﻥ

ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ِ ﻣﻨﻪ

.

♫♫♫♫♫♫

ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻢ …

ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻢ ﺍﺯ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﺖ ﺟﺪﺍﺷﻢ

ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻢ …

ﻧﻤﯿﺸﻪ ﯾﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﺗﻮ ﻓﮑﺮﺕ ﻧﺒﺎﺷﻢ

ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻢ …

ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻢ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﺎ ﺍﻭﻥ ﺑﻤﻮﻧﻢ

.

.

.

♫♫♫♫♫♫

ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺳﺘﺎﺕ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺳﺘﺎﻡ ﻭ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ

ﭼﺸﻤﺎﻡ ﻭ ﻣﯿﺒﻨﺪﻡ

ﭼﻮﻥ ﺗﻮ ﺭﻭﯾﺎﻡ

ﺑﺎﺯﻡ ﺩﻧﺒﺎﻝ ِ ﺣﺲ ﯼ ﺗﻮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﻡ

ﺍﻭﻥ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﻪ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﻪ.ﭼﺮﺍ ﺑﻬﺶ

ﺣﺴﯽ ﻧﺪﺍﺭﻡ؟!

ﺗﻮ ﺑﮕﻮ ﭼﻪ ﺑﻬﻮﻧﻪ ﺍﯼ

ﺑﺮﺍﺵ ﺑﯿﺎﺭﻡ؟!

.

♫♫♫♫♫♫

ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻢ …

ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻢ ﺍﺯ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﺖ ﺟﺪﺍﺷﻢ

ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻢ …

ﻧﻤﯿﺸﻪ ﯾﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﺗﻮ ﻓﮑﺮﺕ ﻧﺒﺎﺷﻢ

ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻢ …

ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻢ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﺎ ﺍﻭﻥ ﺑﻤﻮﻧﻢ

نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1392ساعت 12:45 توسط عاشق| |

این آخرین باره که میام اینجا...نمیدونم چی شد که همه رویاهام یهو عوض شد...حالا اون دیگه عشقم نیست.با خوندن حرفاش با نگاه به  کارهاش با یادآوری لحظه هایی که تنهام گذاشت....همه چی تموم شد...چه روزایی که میرفتم بهشت زهرا واسه مرگ عزیزم اشک میریختم به هق هق می افتادم اما کسی نبود جز خانوادم که شونه هامو بگیره و بلندم کنه بگه من کنارتم لااقل تا لحظه ای که حالت خوب بشه....حالت خوب بشه....

تو همین روزا یه روز یه جور خاص یه آدم اومد تو زندگیم یه آدمی که کاری کرد که تو اوج حال بدم از ته وجودم میخندیدم یکی که با افتخار منو به همه معرفی کرد به عنواند همسر آیندش...حتی...بیخیال مهم اینه که عشقم با دیدن یه عکس تموم شد.

دختر نیکو سرشت.....

همین

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1392ساعت 20:18 توسط عاشق| |

ده سال بعد از حالِ این روزام
با کافه های بی تو در گیرم
گفتم جهانِ بی تو ینی مرگ
ده ساله رفتی و نمیمیرم

ده سال بعد از حال این روزام
تو ، توو آغوشه یکی خوابی
من گفتم و دکتر موافق نیست!
تو بهتر از قرصای اعصابی

ده سال بعد از حال این روزام
من چهل سالم میشه و تنهام
با حوصله قرمز سفید آبی
رنگین کمون میسازم از قرصام

میترسم هرچی که جا مونده
از ریمل با گریه هام جاری
از سایه روشن های بعد از من
از همسری که دوستش داری

گرمِ هماغوشی و لبخندی
توو بستر بی تابتون تا صبح تکلیف تنهاییم روشن بود
مثله چراغ خوابتوون تا صبح

یه عمر بعد از حال این روزام
یه ادم پیرم تو یه کافه
بارون دلم میخواد، هوا اما
مثه موهای دخترت صافه
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1392ساعت 0:11 توسط عاشق| |


نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1392ساعت 21:56 توسط عاشق| |


نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1392ساعت 18:53 توسط عاشق| |


نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1392ساعت 18:53 توسط عاشق| |

اینجاهم عینه خودم تنها شده...چقد دلم میخواد زار بزنم واسه خودم واسه تنهاییام واسه اینکه حتی اگه برگرده ام باز تنهام.واسه اینکه از سر کار میام خسته میخوابم یهو تو همچین ساعتی از خواب میپرم که شاید اس ام اس داده باشه و من نخونده باشم ولی ...

 

می خواستم روزه ام را برایت بشکنم حیف که خدا هم ان را برایم حرام کرد.

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1392ساعت 1:52 توسط عاشق| |

هر روز جای انگشتانم را از روی مانیتور پاک میکنم...اخه نوازش نوازش عکسات عادته منه...
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1392ساعت 23:2 توسط عاشق| |

لحظه قشنگیه وقتی اونی که عاشقشی از پشت بغلت میکنه...

دستاشو حلقه میکنه دورتو..

نفسای گرمش میخوره به گردنت

و آروم زیره گوشت زمزمه می کنه : " دوستت دارم"

نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1392ساعت 12:50 توسط عاشق| |

خیلے وقت ها

خیلے دیر { آدمـآے اطرافتو } میشناسے

اونوقت تازه یاد میگیرے بـﮧ خیلیا بگے:

لطفا جلوتر نیــآ...

نوشته شده در شنبه یکم تیر 1392ساعت 17:56 توسط عاشق| |